شعر جدید
.............
از لبانت صدای تیر می آمد
صدایی که
پای مرا نشانه رفته بود
من گریخته بودم به مرزها
چسبیده بودم به سینه ی کوه
و فکر می کردم
با این داغ روی پیشانی
تا کجاها که نمی شود رفت!؟
تا کجا
که نمی شود برگشت !
چرا کسی خواب ها را افسار نمی زند؟
بابت این تلخی
کسی مقصر نیست
که طعم دهانمان مادرزادی ست !
هر شب نامه می نویسم
لای موهایم می گذارم
و باد
که با من قهر است
چرا فقط دور گردن تو می پیچد؟
من آنقدر در تنم
زمستان دارم
که کلاغی روی شانه ام بنشیند و
آوای تو را بلند بکشد
"طوری که اول انگشت کوچکش بالا بیاید." *
نامی به چاقو شبیه تر
که مسیرهای مرا بو می کشد .
........................................................................
* "میثاق بوالحسنی در یکی از نامه هایش برایم نوشت "
کلاغ ها
پیامبرانی هستند
که هیچکس حرفشان را جدی نمی گیرد
قاصدانی
که بعد از قرائت پیام می میرند
ماه را ببوسم اگر
تو طعم دیگری
و متن هیچ شبی
سیاه تر از ماجرای موی تو نیست
شعر جدید
----------------
آن دو دست
که خانه خرابم کرد
کافی ست.
می توانی
چار دیوارم را
تنگ تر
شانه هایم را
رهاتر
و ادامه را از روزهایم برداری
من همان مردم !
هنوز کلمات را بو می کشم
می لرزم
و با صدای کلاغ ها
مست می کنم.
و تو
که شبیه خودت نیستی
بگو
این یک جفت چشم
واین موها
که دور دستم پیچیده
میان نقاشی ام چه می کند؟!
٧ بعد از ظهر
دردی که از پیراهنم گذشت
مرا کشت !
بعضی وقت ها هوس می کنم
دست درازی کنم
نگاهت را ورق بزنم و
گوشه اش یک کلمه
تا بگویم که :
دلم گیر کرده به شاخه گل روسری ات
مواظب بادهای موسمی باش .
کاش با آب های شمال می رفتم
وقتی در موج موج دامنت
غرق نمی شوم
وقتی دست شسته ای
از کسی که آلوده ی تو است
کاش دریا به دلم می زد
تا در خودم
بو نگیرم
نریزم
وقتی پشت سرم را نگاه می کنم
بر پیشانی ات
تب دختری است
که در بزرگی دست هایت گم شد
و خالی شدی !
این شعر هم
گوشه ای از تو را پر نمی کند
آنقدر که تنهایی را
در فنجان قهوه حل می کنی
و شب را سر می کشی .
شده ای مثل دود این سیگار
کافی است در را باز کنم . . .
← صفحه بعد
نظرات ()
